او...........
بي تو مهتاب شبي باز از آن کوچه گذشتم
همه تن شرم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه که بودم....
دست عشق از دامن من دور باد !! مي توان آيا به دل دستور داد؟؟ مي توان آيا به دريا حکم کرد؟؟ که دلت را يادي از صحرا مباد؟؟
موج را آيا توان فرمود ايست!! باد را فرمود بايد ايستاد؟؟ آنکه دستور زبان عشق را بي گزاره در نهاد ما نهاد!! خوب مي دانست تيغ تيز را
در کف مستي نمي بايست داد...........
همه تن شرم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه که بودم....
دست عشق از دامن من دور باد !! مي توان آيا به دل دستور داد؟؟ مي توان آيا به دريا حکم کرد؟؟ که دلت را يادي از صحرا مباد؟؟
موج را آيا توان فرمود ايست!! باد را فرمود بايد ايستاد؟؟ آنکه دستور زبان عشق را بي گزاره در نهاد ما نهاد!! خوب مي دانست تيغ تيز را
در کف مستي نمي بايست داد...........