آه...
بچه ها شوخی شوخی به گنجشک ها سنگ می زنند ولی آنها جدی جدی میمیرند.
تو شوخی شوخی به من لبخند زدی ولی من جدی جدی عاشقت شدم.
تو شوخی شوخی فراموشم کردی ولی من جدی جدی برات میمیرم.

بخون ....
آدمك ابرها سياهند
آدمها چه بي پناهند
همشون مثل مسافر
توي نيمه هاي راهند
لبا بسته ، چشا گريون
همه جا رنگ زمستون
تا دلت بخواد پرنده
همه زخمي، همه بي جون
شبهامون يه تخته سنگه
آسمون كبودي رنگه
مي دوني فاصله نيست
توي سينه دل تنگه
يه طرف راه بسته
يه طرف بغض شكسته
توي كوچه ها خزيدن
با پاي زخمي و خسته
آدمك فايده نداره
پشت در بگن بهاره
وقتي پروانه روي گلها
حس پر زدن نداره
توي اين همه هياهو
منم اينجا نگرونم
جاي دست مهربونش
دست پائيزه، رو شونم
آدمك گلها بي گلدون
خونه درختا ويرون
باغچه ها مثل كويرند
لبهاشون تشنه بارون





