زنداني سلول انفرادي؛

نام :  ذهن

جرم :  اقدام به پرواز

سن :  يک نسل.. دو نسل

_ زنداني را بياوريد

_ ذهن را مي آورند..

_خودت به جرمت اعتراف کن

_ باور کنيد من پرواز نکرده ام. باور کنيد هرگز پرواز نکرده ام. فقط يکبار آن هم وقتي خيلي کوچک بودم و بالهايم تازه در آمده بود، نيم خيز کردم و خواستم بپرم اما خوردم زمين و دست و بالم زخمي شد.

کسي زخم هايم را نبست تا خوب شود، سرزنشم کردند که چرا دردسر درست کرده ام.

از آن به بعد بال هايم را بستند تا رشد نکند. باور کنيد راست مي گويم  .خودتان که مي بينيد بالهايم چقدر کوچک مانده.

بدنم به اندازه کافي رشد کرده، حجمم زياد شده،و آموخته هايم فراوان ، اما مي بينيد؛ بالهايم بيش از آن کوچک است که بتوانم حتي خيال پرواز داشته باشم....

                                    

( بحث بالا ميگيرد :

حالا بايد با او چه کار کنيم؟ _ طبق قانون مجازات پرواز، حبس ابد است.. _ اما او که پرواز نکرده.. بي انصافي است...

 حتي اگر آزادش کنيم نمي تواند پرواز کند و برايمان دردسر ساز شود . طفلک  بالهايش خيلي کوچک است..

_ چاره ديگري نداريم.. اگر آزادش کنيم جواب نسل هاي بعد را چه بدهيم؟؟ حتما آنها هم مي خواهند يکبار پريدن را تجربه کنند... و لابد بعدش هم پرواز کنند!!

نه.. نمي شود، بايد از همين جا جلوي فاجعه را گرفت.)

                                                          

_ساکت ... لطفا گوش دهيد_

حکم صادر شد؛

 براي زنداني،

 حبس ابد در سلول انفرادي..

_زنداني را ببريد.

ذهن را مي برند....

با زخم هايي که به اندازه زمان کهنه است

و بدني که به اندازه علم بزرگ است

با بال هايي هرروز کوچکتر ميشوند....