تنهایی                           

مقدمه:

باز هم قلم در دست میگیرم و بر صفحه سیاه روزگار مینویسم مینویسم درد دلم را مینویسم اما هیچ کس آن را نمیخواند گله ای ندارم چون بجز سیاهی چیزه دیگری دیده نمی شود! دستانم میلرزد چشمانم میگرید درد تنهایی مرا دیوانه کرده قلبم را آواره کرده

هرجا که دیدم چراغی روشن است خود را به آنجا رساندم اما ای دل غافل آنجا جز فانوسی دروغین چیزه دیگری نیست خداوندا میان این همه فانوس ماه من کجاست؟ تو خود تنهایی میدانی تنهایی چقدر سخت است اما من که خدا نیستم تحمل ندارم.

بچه که بودم دل خوشیم بادبادکای رنگی بود تنها کارم الک دولک بازی بود آدم بزرگا رو نمی شناختم

کاری بهشون نداشتم خبر از دلشون نداشتم بی بهونه میخندیدم

بچه بودم غصه نداشتم بچه بودم آسمونم آبی بود حتی شبا واسه من مثه روز روشن بود بچه گیام تموم شد خاطره هام مرد جوونی اومد اونو با خودش برد قلب خالی از دردم پر از درد شد دلم تنها شد آسمونم تیره و تار شد جوونی اومد اما ای کاش نمی اومد! جوونی اومد و زندگی رو ازم گرفت!

شروع داستان: یک قرص خواب می خورم. شب از نیمه گذشته است و من هنوز در فکر تو فرو رفته ام برای بار آخر موبایلت را میگیرم این بار هم خاموش است تلفن را همان جا روی مبل میگذارم و می روم که بخوابم ساعت کنار تخت را روی شش کوک میکنم اما باز نگرانم می ترسم خواب بمانم تلفن همراهم را برمیدارم و آن را هم روی شش تنظیم میکنم دیگر خواب در چشمانم موج میزد حتی نای راه رفتن را هم نداشتم روی تختم دراز کشیدم که یکدفعه صدای زنگ اس ام اس موبایلم در آمد گوشی در دستانم میلرزید گوشی را پرت دادم! دوباره صدای زنگش بلند شد تا گوشی را از زیر میز بردارم سعی میکنم حدس بزنم چه کسی این وقت شب اس ام اس فرستاده اما هیچ کس به ذهنم نمیرسد البته اگر دو سه ماه پیش بود میدانستم چه کسی نیمه شب اس ام اس میفرستد

اس را باز میکنم شماره اش را نگاه میکنم نمیشناسم پیش شماره اش از این پنچ تومنی ها است! (ایرانسل)

متن اس ام اس(سلام حالتون خوبه؟ وقت دارید یکم باهم درد و دل کنیم؟) سریع و بدون اینکه فکر کنم که پسر است یا دختر شروع میکنم به نوشتن جواب. که یکدفعه پشیمان می شوم

فکر میکنم از این بی کارهاست که نصف شب میخوان کرم بریزند و اذیت کنن! دوباره اس ام اس میدهد اما این بار حتی آن را باز نمیکنم گوشی را برمیدارم و آن را به حالت سکوت میگذارم انگار قرص اثر خودش را کرده چشمام باز نمیشود پلک هایم سنگین شده گوشی را کنار تخت میگذارم و بالشم را بغل میگیرم و چشم هایم را میبندم اما خوابم نمیبرد باز هم فکر تو را میکنم باز هم غرق تو میشوم (یعنی الان کجایی تو؟ چی کار میکنی؟ احتمالا الان خوابیدی شایدم  داری خوش میگذرونی نه!!! به جون خودم خوابی چون فردا کلاس داری آره خوابی ولی... هیچی فقط اینو میدونم هرکاری کنی هرجا باشی با هرکی باشی تو فکر من یکی نیستی)

یاد حرفام می افتم که پیش همه کس حرف از خوبیت میزدم با خودم گفتم نباید انقدر فکر هایه پلید در مورد تو کنم

تو تنها دختری بودی و هستی که دلم را بهش سپردم یاد قول و قرارایی که بین هم گذاشتیم می افتم یادمه تو به من قول دادی که تنهام نگذاری و من هم قول دادم سراغ هیچ کسی نروم و نرفتم اما تو تنهام گذاشتی زندگی چرا به تو اعتماد کردم؟

دوباره اس ام اس آمد  باز هم همان شماره بود جواب ندادم از اینکه باید منتظر میشدم که صدای زنگ های متوالی قطع بشود متنفر بودم فکر کردم اگر تو جای من بودی جواب میدادی یا نه؟ حالا از سر کنجکاوی یا هر دلیل دیگری.

ساعت از چهار هم گذشته بود امشب هم از فکر تو بیدار ماندم

باز هم خواب در چشم ترم شکست...

دیگر نمی توانستم چشمان خسیم را باز نگه دارم آرام چشمانم را بستم به خواب عمیقی فرو رفتم

: چیه چرا اینطوری نگام میکنی؟! آدم ندیدی؟

:چرا دیدم ولی آخه خیلی وقته ندیدمت میخوام انقدر به چشمات زل بزنم که خسته بشم البته میدونم خسته نمیشم

: آره خیلی وقته همدیگرو ندیدیم شاید برات تازگی داره که اینجوری نگام کنی تقریبا دو سال میشد که پیش هم ننشسته بودیم داری گریه میکنی مثه این بچه کوچیکا که بهونه میگیرن

:به گریه هام نخند اندازه یه دنیا دلم تنگه دیدنت بود اگه تا قبل از اینم نیومدم ببینمت بخاطر وضعیت بدی بود که داشتم خودت که میدونی

: آره مهم نیست عیب نداره مهم اینکه الان اینجایی خوب دیگه من باید برم کار دارم خوشحال شدم از دیدنت کاری نداری؟

: چقد زود داری میری باشه برو خدا به همرات راستی شب بهت زنگ بزنم؟ یادمه گفتی هر وقت اومدی زنگ بزن!

: گفتم که کار دارم مواظب خودت باش خداحافظ

با صدای زنگ ساعت از خواب پریدم دورو ورم را نگاه کردم

نه خدایه من باز هم خواب بود خدایا خدایا خدایا

دستم را روی گونه هایم میکشم باز هم خیس است خیس از اشک هایه حسرتم تو خوابم درست جوابم را ندادی

میز صبحانه را آماده کردم روی صندلی نشستم و منتظر بودم که شیر داغ بشه یعنی الان داره مثه من صبحانه میخوره!!! نمیدونم خدا کمکم کنم خدا چی میشد دوباره بهم زنگ بزنه خدا چی میشه مگه؟

وای چی شد حالا کی این اجاق گاز رو تمیز کنه اینم از صبحونه ما اوه اوه داره دیر میشه باید برم کلاس بعدشم باید برم سرکار ای خدا... دو ساعت کلاس کنکوریم تموم شده بود داشتم سوار تاکسی میشدم که برم سر کار که بازم صدای اس ام اس گوشیم بلند شد باز هم همان شماره بود پیام هارا نخواندم و همه را پاک کردم با خودم گفتم عجب بابا این همه آدم تو دنیا چرا باید به من پیام بده

به محل کارم رسیدم در را باز کردم رییس دفتر من را دید با این که رابطه خوب و صمیمی با من داشت به من گفت:

رییس: باز که دیر کردی چت شده تو چرا اینجوری شدی قبلا که خوب بودی سر وقت می اومدی تازه سر تمرینات (تاتر) هم دیر میای چیزی شده به من بگو

بغض سنگینی گلویم را فشار میداد به سختی جواب دادم

: نه چیزی نشده ببخشید از این به بعد سعی میکنم سر موقع بیام

رییس: خیلی خوب برو سرکارت صبر کن به من بگو چی شده شلید بتونم کمکت کنم

با بغض جواب دادم که:

: نه آقا از دست هیچ کس کاری برنمیاد با اجازه

تمام مدت در اتاق کارم نشستم و گریه کردم گریه کردم و گریه کردم ساعت 12 شد باز هم باید برمیگشتم به خانه به خانه ای که از آن هراس داشتم هراس این که باز هم تنهایی باید تا شب سر کنم تا زمان خوابم فرا برسد و بخوابم فردای تکراری دیگر را آغاز کنم اما اگر او بود اگر دل گرمی هایه او بود زندگی برایم شیرین بود درست است از تو دورم درست است دستان گرمت را در دستان سردم نمی گذاری اما دوستت دارم اما به تو احتیاج دارم نمیدانم شاید تو دیگر به من هیچ حسی نداری میگویند: از دل برود هر آنکه از دیده برود ای کاش با من می ماندی.

ای کاش میشد دوباره درد دلم را به تو بگویم تا حداقل کمی سبک بشوم تنهایی بد دردیست تنها نیستی که ببینی چقد سخت است. از روز های تکراری خسته شدم از حرفای تکراری خسته شدم زندگی برایم مثل جهنمی است که هیچ وقت از آن خلاص نمی شوم انگار در سلول انفرادی زندانی شدم نه کسی به دیدنم دیگر کاری به دنیا ندارم می خواهم پر بگیرم به آسمان پرواز کنم من ماندم و تیغ و رگ و دستان لرزانم دیگر جان در دستانم نمانده آخر داستان رسیده به سختی نفس میکشم تیغ را روی رگ هایم  میکشم خونم پاشیده شد روی نامه ات به تو گفتم تنهام نگذار اما تنهام گذاشتی شاید برایت کار سختی بود تنها شدم باز هم تف سربالا شدم طعم شیرین عشق برای من مثل زهر مار شد دل ساده و تنهایه من را به سلابه کشیدی و رفتی دیگر منتظر کسی نیستم که بگوید دردت را میفهمم دیگر گول نمیخورم دیگر اثیر بازی روزگار نمی شوم تنها سوالم این است کجاست آن کس که میگفت دوستت دارم کجاست آن کس که میگفت جز تو عشق دیگری ندارم دلگیرم از تو ای یار من اما تو را میبخشم و چشمانم را بروی این دنیایه کثیف میبندم. پایان

نویسنده: سهیل نوری

                             

شب آمد و تنهایی و مهتاب        از چشم دلم ربوده غم خواب

با یاد تو می ترواد اینجا           از دیده من هماره خوناب

دل سر به گریبان بنشسته          در حسرت یک جرعه می ناب

دارم به گلو بغض نفسگیر         از دیدن تصویر تو در قاب دلم

دل در طلب فتاده از پا             یک لحظه بیا مرا تو را دریاب

شب طی شد و زد سپیده         من مانده ام و دو چشم بی خواب

بعد از تو بگو چه سازم آخر     با این دل بشکسته بی تاب؟

 

 نمایشنامه بعدی (سال نوت مبارک ای دل تنها) که بازم از نوشته هایه خودمه حتما خلاصه شو براتون میزارم فقط نظر یادتون نره دست شما مرسی