خسته ام از تنهایی خسته ام
نمیدانستم عشق چیست! نمیدانستم دوست داشتن چیست! تو به من آموختی که عشق لذت زندگیست آری تو به من آموختی اما حیف که خودت رسم عاشقی را بلد نبودی خودت عاشق نبودی نه! عاشق بودی! عاشق هوس بودی آری تو ای ماه من عاشق هوس بودی و رفتی و رفتی و من ماندم و هزاران سوال بی جواب من ماندم و حسرت داشتن یک عشق پاک قلب من پر از عشق بود ندیدی مرا چشمانم پر از اشک بود ندیدی. حال خسته ام از تنهایی خسته ام خداوندا چه کسی از من پرسید ماه گردونت کو؟! سینه ات را وا کن دل پر خونت کو؟ چه کسی آخرین حرف مرا میخواند چه کسی دستان لرزان مرا می گیرد براستی کسی هست؟! حال می فهمم عشق چیست؟ می گویم برای آنان که می دانند چیست اما نمیدانند!!! عشق بازیچه دلها شدن است عشق در تنهایی جان دادن است عشق را می خواهم نه برای آن که بازیچه شوم عشق را می خواهم نه برای آن که در تنهایی جان بدهم عشق را می خواهم که با آن زندگی کنم خسته ام از تنهایی خسته ام ای خدای من خسته ام تنهایی را دوست دارم!!! اما نه آن قدر که مرا زنده بگور کند. در حسرت داشتن یک عشق می مانم و در تنهایی خودم می سوزم و می میرم.
نوشته ی : سهیل نوری