فریاد که از عمر جهان هر نفسی رفت                    دیدیم که از این جمع پراکنده کسی رفت

 

شادی مکن از زادن و شیون مکن از مرگ              زین گونه بسی آمد و زین گونه بسی رفت

 

این عمر سبک سایه ی من بسته به آبی ست             دودی ز سر عشقم پرید و نفسی رفت

 

 

تقدیم به آن بی وفا که با او معنی زندگی را فهمیدم اما قلبم را زیر پایش له کرد

 

جمعه است یک روز تعطیل دیگر ٬ از همان روزها که عادت کرده ام حالم اگر گرفته نباشد چندان هم خوشحال نباشم!

حالا اگر از من بپرسید چرا این گونه ام حرف درستی در پاسخ این پرسش به شما نمی دهم!

اما چه جواب بدهم چه ندهم حالم چندان خوب نیست.

زندگی را با غم و اندوه شروع کردم با حسرت زندگی می کنم و می دانم می دانم که با حسرت چشمانم را بر روی این دنیا می بندم

قلم در دست می گیرم نمی دانم چه بنویسم نمی دانم از کجا شروع کنم اصلا زندگی چیست؟!

می نویسم با نام آن که تمام زیبایی های جهان هستی در او خلاصه می شود می نویسم با قلب پر از دردم می نویسم با دستانی لرزان چشمانی گریان می نویسم برای آنان که زندگی می کنن! می نویسم و گریه می کنم  گله دارم از خدا گله دارم از همه از کوچک و بزرگ اما می دانم گله گذاری های من دردم را دوا نمی کند قلبم را آرام نمی کند.

 باز هم جمعه آمد بازهم آخر هفته ای دیگر دلم تنگ است خدایا ٬ خسته ام از این زندگی می خواهم فریاد بزنم اما صدایی ندارم

می خواهم فرار کنم اما جایی را ندارم هرجا بروم بازهم حسرت زندگی کردن را دارم آه خدا ٬ خدا ٬ خدا آیا مرا می بینی؟

آیا صدایم را می شنوی؟ مرا می شناسی؟ می دانی کی هستم؟ خدایا گله ندارم  شکایتی ندارم هر طور باشم بازهم به شکرانه زنده بودنم اشک می ریزم! و می گویم خدایا ازتو ممنونم که مرا خلق کردی.

عصر جمعه بود بازهم از آن جمعه های دلگیر بغض سنگینی گلویم را فشار می داد دیگر نمی توانستم درون خانه ای که برایم مثل زندان شده بود بمانم. با خودم گفتم چطور است پیش پدر و مادرم بروم

گریه کنان به قبرستان رفتم...

سلام بابا خوبی؟  دلم برات تنگ شده بود چیه چرا جواب مو نمیدی؟ عیبی نداره وقتی هم بودی زیاد به حرفام گوش نمی دادی.

بابا خسته شدم از نگاه مردم از حس ترهمی که بهم دارن مدرسه که می رفتم همه معلما یه جوارایی می خواستن بهم ارفاق کنن

می دونی چرا چون یتیمم فامیلا می خوان هر جور شده کمکم کنن آخه بابا ندارم اما من اینارو نمی خواستم من خودتو می خواستم

یه چوب یه سنگ یه سایه یه مجسمه به اسم بابا بلند شو بلند شو بابا من تورو می خواستم که تکیه گاهم باشی چرا تنهام گذاشتی؟ در خونه تو باز کن می خوام بیام پیشت باز کن این در لعنتی رو خسته شدم به خدا خسته شدم دیگه نمی تونم طاقت ندارم.

همین طور گریه می کردم که یکدفعه چشمان اشک آلودم به قبر مادرم خورد آخ مادر مادر کجایی؟

سلام مامان تو چطوری خوبی؟ تو هم نمی تونی جواب مو بدی عیب نداره حداقل بزار سرمو رو قبرت بزارم کجایی که ببینی پسرت داره از درد بی کسی میمیره چرا جواب مو نمیدین؟ صدامو می شنوین؟ نکنه منو نمیشناسین؟

دیگر نایه راه رفتن نداشتم همان جا چشمانم را بستم و بخواب عمیقی فرو رفتم.

نصف شب بود از خواب پریدم باید بر می گشتم خونه آخه داداشام تنها بودن همین جور داشتم تو خیابونای خلوت و بی سر وصدا راه می رفتم که یاد حرف دوستم علی افتادم که بهم گفت خودمو به یه روانپزشک نشون بدم تصمیم گرفتم که برم دکتر.

 

شنبه ساعت 9 صبح مطب دکتر غفاری: ای بابا خانوم منشی نوبت ما نشد

منشی: آقای نوری 4نفر دیگه جلو شما هستن تحمل کنید نوبت تون میشه

سهیل: عجب بابا باشه همه به ما زور گفتن شما هم به ما زور بگید

یک ساعت گذشت بالاخره نوبتم شد و رفتم تو اتاق دکتر

سهیل: سلام آقای دکتر

دکتر: سلام چرا دمه در وایسادی بیا بشین خوب پسرم اسمت چیه؟

سهیل: اسمم سهیل فامیلیم نوری حالمم خیلی بد

دکتر: صبر کن پیاده شو باهم بریم! خیلی تند رفتی سهیل جان  خوب بگو ببینم چته؟!

سهیل: آقای دکتر چی بگم از کجا شروع کنم فقط می دونم دوست دارم بمیرم خسته ام از این زندگی  اگه بخوام بگم اندازه یه کتاب میشه

دکتر: عیب نداره بگو اصلا هم واسه من بگو هم بنویس بیا اینم خودکار و کاغذ بگو و بنویس

سهیل: آقای دکتر جوک میگی؟! من چطور می تونم بگم و بنویسم

دکتر: می دونم می تونی پس بنویس!

سهیل: باشه از دوران بچه گی شروع می کنم:   

فصل اول: حسرت کودکانه

 

 بعضی وقتا با خودم فکر می کنم و تو دلم می گم ای کاش اصلا بدنیا نمی اومدم شاید بپرسید چرا؟! چون  دنیایه من خیلی کوچیکه

شاید اندازه یه  لونه مورچه اعتراضی ندارم ٬  اما ای کاش می تونستم تو همین لونه مورچه! بدون حسرت زندگی کنم. از همون بچه گی با حسرت بزرگ شدم حسرت داشتن یه دوچرخه که بتونم کوچه خیابونا رو باهاش دور بزنم وقتی دوچرخه دوستامو قرض می گرفتم حس می کردم سوار یه ماشین آخرین مدل شدم! و ٬ وقتی تا ته کوچه مون می رفتم فکر می کردم با این

دوچرخه که همیشه زنجیرش در می رفت به تموم دنیا سفر کردم! نگام رو لبای خندون دوستام بود و بی صدا گریه می کردم.

 

سهیل: آقای دکتر این از دوران بچه گیم می بیند چقد بدبخت بودم

دکتر: این چه حرفیه منم وقتی بچه بودم آرزوهایه زیادی داشتم که بهشون نرسیدم ادامه بده پسرم دوست دارم تموم زندگی تو برام تعریف کنی ادامه بده

سهیل: دیگه چی بگم چی میخواین بشنوین؟

دکتر: هرچی که تو زندگیت گذشته واسم تعریف کن

سهیل: گفتید آرزو من از بچه گی یه آرزو بیشتر نداشتم اونم...

 فصل دوم: آرزوی من

 آرزوی من این بود که بتونم بازیگر بشم  خداروشکر شدم وقتی رشته بازیگری رو انتخاب کردم پدرم به شدت مخالف بود و

 می خواست مجبورم کنه که رشته ریاضی رو انتخاب کنم اما پا فشاری های من مانع این تصمیمش شد. اما بازم حسرت

 می خوردم حسرت اونایی که هیچ چیزی از بازیگری نمی دونستن فقط بخاطر اسمش این رشته رو انتخاب کرده بودن و همیشه با پارتی بازی و دادن پول تو تست های بازیگری و انتخاب بازیگر واسه نمایش قبول می شدن٬ پیش خودم می گفتم خدایا من که

شب و روز زحمت می کشم پس چرا با وجود این همه عینک هیچ کس منو نمی بینه البته نمایش های زیادی بازی کردم اما

 موقعیت های خوبی رو بخاطر پارتی بازی بعضی افراد از دست دادم اینم از رشته مورد علاقم که بازم حسرت خوردم.

 

سهیل: آقای دکتر دیگه نمی دونم چی بگم نمی دونم چی کار کنم همه جا همه وقت تو حسرت زندگی کردن بودم خسته شدم

دکتر: سهیل جان انسان هیچ وقت نباید امید شو از دست بده درسته به قول خودت موقعیت های خوبی رو بخاطر بعضی شرایط از دست دادی ولی می دونم تو کارت موفقی توکلت به خدا باشه پسر

سهیل: آقای دکتر من هیچ وقت نا امید نبودم و نشدم و همیشه به خدا توکل کردم ولی...

دکتر: بگذریم خوب داشتی می گفتی

سهیل: زندگی من سراسر غم و اندوه و حسرته ولی وقتی پدر و مادرم مو از دست دادم دوست داشتم هرچه زودتر بمیرم باورم

نمی شد که تو  19 سالگی تکیه گاه زندگیم یعنی پدرم و بهترین رفیق زندگیم یعنی مادرمو از دست داشته باشم بزار بگم که بعد از اونا چی بسرم اومد.

دکتر: واقعا متاسفم خدا رحمت شون کنه سهیل ای کاش نمی گفتی

سهیل:اه آقای دکتر گرفتی منو اول میگی هرچی تو زندگیت گذشته برام تعریف کن بعد میگی ای کاش نمی گفتی!

دکتر: حق با تو پسرم ولی خوشم میاد تو اوج ناراحتی هنوز لبخند رو لبت هست و از شوخ طبعیت استفاده می کنی خوب شروع کن!

 

 

فصل سوم: حسرت یک لحظه لبخند

همون طور که گفتم بدترین دردی که کشیدم از دست دادن پدر و مادرم بود ٬ دیگه داشتم دیوونه می شدم تو 19 سالگی والدین مو ازدست داده بودم و مسئولیت سه برادر دیگه م به گردن من افتاد تا چهلم همه ی فامیلا کنارم بودن ولی بعد از چهلم هیچ کس سراغی از مون نگرفت و پشت مو با هزار تا مشکل خالی گذاشتن و هر کی رفت سر زندگی خودش

از یه طرف باید خودمو واسه کنکور آماده می کردم از یه طرف دیگه هم باید کار می کردم که خرج و مخارج مون رو در بیارم دوست نداشتم برادرام کمبودی رو احساس کنن خودم سختی می کشیدم تا اونا راحت باشن ٬  روزا کار می کردم شبا درس

 می خوندم اما دیگه خسته شدم نمی تونم آهای خدا! آهای تویی که همیشه تو سختی دست بنده ها تو می گیری پس چرا دست منو نمی گیری خیلی وقته دستمو دراز کردم. وقتی پسرایه هم سن و سالمو می بینم حسرت می خورم حسرت یه بگو بخند ساده تعجب نکنید اما من تو حسرت یک لحظه خنده ی از ته دلم  تو حسرت زدن یه قهه قهه م.

 

دکتر: سهیل درسته والدین تو از دست دادی ولی تو باید به خودت افتخار کنی با این که سنت کمه ولی خوب تونستی از پس مشکلات زندگیت بر بیای

سهیل: ببخشید آقای دکتر نمی تونم صحبت کنم بغض گلومو گرفته

دکتر: می خوای بقیه بحث مون رو بزاریم واسه جلسه بعدی؟

سهیل: نه خوبم میشه ادامه بدم

دکتر: حتما فقط چند لحظه اجازه بده بقیه مریضا رو کنسل کنم خانوم منشی

منشی: بله آقای دکتر

دکتر: به بقیه مریضا بگو یه کار فوری برام پیش اومده همه رو بفرست برن مرسی

منشی: چشم آقای دکتر

دکتر: خوب سهیل جان ادامه بده

سهیل: آقای دکتر تا حالا شنیدین که می گن اگه عشق نباشه نمیشه زندگی کرد؟!

دکتر: به به عاشق شدی بابا آفرین با این سن کمت؟!

سهیل: آقای دکتر حرفا می زنی عشق مگه سن وسال می شناسه بعدش من 19 سالمه!

دکتر: آره خوب آفرین آقای 19 ساله!

سهیل: آقای دکتر با این که تو زندگیم خیلی مشکل داشتم و دارم ولی یه نفر بود که واسه من مثه یه فرشته نجات می موند

بزارین از اول براتون تعریف کنم.

فصل چهارم: عشق و حسرت

از وقتی فهمیدم زندگی یعنی چی نتونستم مزه شو حس کنم خستگی یه دنیا رو شونه هام بوده همیشه همین بوده و همین می مونه آدم وقتی می فهمه چی می خواد که دست و پاش تو قبر باشه ٬ من یه عشقی دارم که حسابی منو دیوونه خودش کرده می دونید وقتی عاشق کسی میشی که اصلا نمی دونی کیه! تو اتوبوس میون اون همه آدم می بینیش همینجوری نگاش می کنی یهو عاشقش میشی

ولی ناقافل تو یه ایستگاه پیاده میشه و میره تو می مونی و هزار تا سوال با کی حرف میزنه؟ کجا میره  کی بود؟ چی بود؟ یه عشق بی سرانجام همه آدما بالاخره تو یه ایستگاه پیاده میشن و همه دردشم همینه من عشقو  واسه خودم می خوام گریه هامو نمی بینه غصه ها مو نمی  بینه ولی من که می بینم وقتی باهاش حرف می زنم هزار تا شعر تو سرم جوونه می زنه حالا گیریم اون نفهمه حتما می گید چه فایده داره نفهمه اون موقع اسیر یه حرف نزدم می خوام بگم اما زبون مو قفل زدن حرف اگه حرف باشه خودش راه شو پیدا می کنه اگه پات تو سیمان نباشه!.

یه روز با یه دختره آشنا شدم اولش یه حس ساده بود ٬ ولی این پسره سهیل صداش هزار تا حرف میشه آخه نگاش تو نگاش گره خورده بود با خودش میگه سهیل خودشه همونی که دنبالش می گشتی خدا ٬ خدا می کنم تا ایستگاه آخر بمونه من همیشه فکر

می کنم آدم یا سوار اتوبوس نمیشه یا وقتی میشه تا ایستگاه آخر میمونه همیشه بهش میگم فرزانه بمون تا ایستگاه آخر بمون تا دمه مرگم بمون اما...

دکتر: اما چی سهیل جان بگو

سهیل: اما زمونه تو عشق و عاشقی هم باهام راه نیومده آقای دکتر ما خیلی اتفاقی باهام آشنا شدیم و از شانس بد من فهمیدم بچه اصفهانه همدیگرو دیدیم اما بخاطر شرایطم نمیشد برم ببینمش اما ناگفته نمونه خیلی دوستش داشتم اونو نمی دونم ولی بهم می گفت که دوست دارم اما...

دکتر: بازم اما! اما چی بگو

 

تو این چند وقت که پدر و مادرم و از دست دادم و دیگه کسی رو نداشتم که باهاش درد و دل کنم با خودم می گفتم سهیل دیگه تنها شدی دیگه بی کس شدی  ٬ من یه حالی دارم که هیچ کس نمی فهمه گفتنش سخته نمی دونم چرا ولی همش می خوام  فرار کنم

نمی دونم کجا! پیدا کردم اونی رو که می خوام اما نمی بینمش تنها که هستم همیشه حرفام تلنبار میشه این چند وقت فقط فرزانه رو داشتم که باهاش درد و دل کنم اونم همیشه میگفت درکت می کنم اما درکم نکرد قلب مو زیر پاهاش له کرد وتنهام گذاشت

میان جلو روم میشینن اونایی که دم از مرام ومعرفت میزنن و می خوان یه جورایی حالیم کنن که آسمون رو به زمین دوختن ولی کاری نتونستن بکنن ولی دروغه  به خدا دروغه نمی دونم واسه اون چه جوری بود ولی بازی منو فرزانه یه رقم دیگه بود.

من فکر می کردم واقعا دوستم داره آخه پشت تلفن مثه مرغ سرکنده بالا و پایین می پرید!

و حرس می خورد و گریه میکرد ولی کاری نمی تونست بکنه فکر میکردم  فرزانه همه جوره همه زندگی شو گذاشته و اومده تو زندگیه یه پسری که خوشی ندیده ولی همیشه لبخند رو لباشه و همیشه می خواسته بدون حسرت زندگی کنه اما هیچ وقت نتونسته گرمیه صداش آرومم می کرد من آدم بدرد نخوری واسش بودم حالا هم که... اما بازی منو فرزانه ته نداره من این روزا رو بهونه کردم که از

 بی کسی دق نکنم من یه بهونه بودم واسه فرزانه بهم بخنده!!  هر وقت باهاش حرف می زدم می خندونمش تقلید صدا براش درمیاوردم!!! نمی دونستم مسخرم می کنه عیب نداره بزار حداقل اون از ته دلش بخنده اون شاد باشه  من که دست از این دنیا شستم اما ناگفته نمونه خیلی بد دلمو شکوند بهم خیانت کرد خدا ازش نگذره چون این قلب پاک و ساده ی من فقط اونو می خواست ولو میشم رو تخت مو غصه هامو دوره می کنم

نگام به سقف بالا سرمه صدام به گوش موبایلمه که زنگ بزنه گفتنی نیست ولی این فاصله رو می کنم دو قدم و جون می گیرم

اومده تو زندگیم نه حالا که... نه اون روزی که دیدمش نه اون روزی که اولین بار باهاش حرف زدم اون روز اول فهمیدم که خودشه اونی که می خوام اما بازم نا امیدم و حسرت می خورم یه جونی مثه من که آخر خط  و دوتا داغ گنده رو سینه ش داره که پشت فیل و به خاک میماله یه صدایی اومد که فهمیدم و با خودم گفتم نه سهیل بی کس نیستی اون صدایه فرزانه بود که به زندگی امیدوارم کرد و من دیوانه وار دوستش داشتم مهم این بود بالا و پایینش واسه من همینه تو این آتیشی که من هستم اون مثه یه نسیم خنک بود اما خرابشکرد دوست داشتم این نسیم به صورتم بخوره تا بتونم زندگی کنم همیشه میگفتم بی خیال بدبختیم مهم اینه که یکی هست که بفکرمه بازم جایه شکرش باقیه اما اون یه نفرم تنهام گذاشت و خیانت کرد و رفت  من بساط مو بستم میخوام برم منتظرم ولی حالم خوبه اشک می ریزم به حال خوبه خودم! چی بهتر از این حالم خوبه.

 

دکتر: گریه نکن می دونم اما سرنوشته دیگه باید قبولش کنی  باید قوی و محکم باشی امید تو از دست ندی و از همه مهمتر

بخدا توکل کنی مطمئن باش اون اصلا دوست نداشته فقط هوس بوده که اونم... باید از خدا ممنون باشی که راحتت کرد چون تو دست یه شیطون افتاده بودی

سهیل: هیچی ندارم بگم فقط از ته دلم نفرینش می کنم چون داغونم کرد

دکتر: عیب نداره امید تو از دست نده توکلت به خدا باشه زندگی هنوز ادامه داره پسر! راستی میدونستی چقد خوب حرف میزنی؟!

سهیل: من همیشه امیدم به خدا بوده خواهش می کنم اینم از برکات رشته بازیگری و نمایشنامه نویسیه

دکتر: نمایشنامه هم می نویسی آفرین پس نویسنده هم هستی پس چرا میگی بدبختم خود من آرزو داشتم بازیگر بودم خوش بحالت

سهیل: آقای دکتر همچین میگین خوش بحالت انگار من دم خروسم! نه یعنی تام کروزم

دکتر: به هرحال می دونم تو کارت موفقی خوب ادامه بده

سهیل : مرسی! تو بد ترین شرایط به درسم ادامه دادم ولی...

 

 فصل پنجم: اشک و لبخند

 روزها و ماه ها با بدترین شرایط برام گذشت تا رسیدم به روز کنکور یه ترس و دلهره عجیبی تو دلم بود دوست داشتم قبول بشم ولی  یاد داداشام که افتادم بغض سنگینی گلومو پاره کرد ٬  همون لحظه سر مو بالا کردم و یه نگاه به آسمون کردم و بغضم ترکید  خدا چی می تونم بگم چی دارم بگم خدا داری منو زجر کش می کنی چی می تونم بگم جز این که بگم خدایا شکرت.

بالاخره رفتم سر جلسه کنکور قلبم مثه تراکتور میزد! دستام میلرزید اشک تو چشمام حلقه زده بود و با گریه به سوالات جواب میدادم. بالاخره بعد از چند ماه انتظار جواب کنکور اومده بود تو سایت وقتی می خواستم برم جواب رو ببینم بازم بغض گلومو گرفته بود. وای خدای من چی دارم می بینم دانشکده هنر اصفهان قبول شدم یه لحظه قند تو دلم آب شد ولی بازم تصویر سه تا داداشام اومد جلو چشمام وای خدایا بازم حسرت خوردم چون بخاطر مشکلاتی که داشتم نمی تونستم  برم دانشگاه خیلی زحمت کشیدم ولی بی ثمر شد.

بعضی وقتا با خودم می گم ای کاش مثه بچه گی حسرت داشتن یه دوچرخه رو داشتم اینا به کنار بزرگترین مشکل من از دست دادن والدینم بود ٬ گرچه تو تموم لحضات زندگیم حسرت خوردم یا بهتره بگم تو این 19 سال در حسرت زندگی  کردن بودم ولی حاضرم تا آخر عمرم حسرت بخورم و هیچی نداشته باشم ولی پدر و مادرم کنارم باشن اما...

 

سهیل: آقای دکتر اینم از داستان زندگیم که همش با حسرت همراه بوده

دکتر: اشکاتو پاک کن پسرم زندگی تو مثه زندگی خودمه منم وقتی هم سن و سال تو بودم پدر و مادرم از دنیا رفتن و خرج خواهر برادرام گردن من افتاد اما امید مو از دست ندادم درسته سختی کشیدم اما بخدا توکل کردم الانم از زندگیم راضیم پس توهم باید به زندگی امیدوار باشی

سهیل: چشم آقای دکتر واقعا متاسفم براتون حالا شما برام تعریف کنید! از دوران کودکی تون شروع کنید

دکتر: ای کلک ادایه منو در میاری! نه من مثه تو نمیتونم تعریف کنم وقتی داشتی میگفتی بغض گلومو گرفته بود سنگ نیستی خیلی با احساسی اونایی که با جای دل یه تیکه سنگ تو سینه شون دارن هیچ وقت نمی تونن زندگی کنن زندگی می کنن اما همه چی رو به مسخره می گیرن مخصوصا عشقو عاشقی رو بیشتر شون می گن عشق چیه عشق وجود نداره و دهنشون رو مثه کوروکودیل باز میکنن ومی خندن! به طرف مقابل شون می خندن اما خبر ندارن که دارن به خودشون می خندن مثه همین فرزانه خانوم

اینجوریه؟

سهیل: نظر لطف تونه شوخی کردم آقای دکتر باور تون نمیشه که چقد آروم شدم انگار یه بار سنگینی از رو دوشم بر داشته شد چی بگم آقای دکتر واقعا سنگ بود خدا لعنتش کنه

دکتر: این که خیلی خوبه سهیل جان تو مریض نبودی فقط یکیو می خواستی که به حرفات گوش بوده و واقعا از ته دلش راهنماییت کنه عیبی نداره مهم این بود که دوستش داشتی مطمئن باش یه روزی از کارش پشیمون میشه خدا میدونه چقد دوستش داشتی پس دیگه هیچی نگو! مهم اونه

سهیل: نمی دونم با چه زبونی ازتون تشکر کنم واقعا ممنونم خیلی کمکم کردید آره مهم خداست که میدونه و می بینه و منو می فهمه

منم میدونم پشیمون میشه

دکتر: خواهش می کنم وظیفه م بود آره پسرم!

سهیل: فقط آقای دکتر از این به بعد هرچی شد میگم بی خیال سرنوشت منه هر جور باشه میگم خدایا شکرت

اوه ساعت 12 شد چقد زود گذشت الان باید برم داداشامو از مدرسه بیارم آقای دکتر بازم ممنون

دکتر: پسر تو واقعا آدمی نه تو فرشته ای آفرین! آفرین! خواهش می کنم بازم بهم سر بزن

سهیل:چشم حتما مزاحمتون میشم

دکتر: سهیل راستی نمایش چت روم خیلی قشنگ بود عالی بازی کردی نمایشنامه شم خودت نوشتی

سهیل: ش ش شما اون نمایش رو دیدید

دکتر: آره وقتی اومدی تو شناختمت اما هیچی نگفتم باید بخودت افتخار کنی حالا برو تا دیرت نشده خدا پشت و پناهت

سهیل: خداحافظ

وقتی از مطب دکتر غفاری بیرون اومدم حس کردم تازه متولد شدم با اینکه مشکلات زیادی دارم و یه شکست عشقی بد خوردم ولی خیلی به زندگی امیدوار شدم  فکر شو نمی کردم که منو بشناسه و نمایش منو نگاه کرده باشه به خودم امیدوار شدم! پایان

 

با چشمانی اشک آلود و دستانی لرزان نوشتم برای آنان که زندگی می کنن برای خودم نوشتم برای تو ای عشق راه دورم که مرا بازیچه قرار دادی و خیانت کردی اما هنوز دوستت دارم تو عاشق هوس بودی تو عاشق هوس شدی آری عاشق هوس شدی

 نوشتم با این که از این زندگی خسته بودم با این که از این زندگی خسته ام اما بازهم لبم را بر باز میکنم سرم را بالا می گیرم و باز هم به شکرانه حضورم در این دنیا گریه می کنم و می گویم خدایا از تو ممنونم که مرا خلق کردی.

 

حرف آخرم اینه که قدر نعمت هایی که خدا بهتون داده رو بدونید چون تو این دنیایه به اصطلاح زیبا خیلیا از من و... بدتر هستن اما هیچ وقت نا امید نشدن و به خدا توکل کردن پس شما هم نا امید نشین و به خدا توکل کنید و همیشه بخندین همین!

با آرزوی موفقیت برای همه ی شما. سهیل نوری

 از تموم عزیزانی که نظر میزارن تشکر می کنم خلاصه نمایشنامه در حسرت زندگی رو خوندید

دی ماه کاملش چاپ میشه حمایتم کنید دست شما مرسی!  

 

با من بی کس و تنها شده یارا تو بمان                   همه رفتند از این خانه خدا را تو بمان

 

داغ و درد از همه نقش و نگاره دل من                  بنگر این نقش به خون شسته نگارا تو بمان

 

سایه در پای تو چون مرد چه خوش گریست           که سر سبز تو خوش باد یارا تو بمان

 

 

نویسنده: سهیل نوری

 

ناشر: انتشارات بیستون

 

تاریخ چاپ: دی ماه 89

 

تاریخ اجرا نمایش: 26/8/1389 الی 17/9/1389

 

بازیگران: حسام اکبری ٬ عرفان حسنی ٬ مریم کیهانی ٬ کیارش محسنی ٬ الناز حسینی ٬ فراز رضایی ٬

 صبا عبدی و سهیل نوری

 

کارگردان: عباس منصوری

 

سوپرایز!!!: نمایشنامه بعدی که می خوام براتون بزارم تو وبلاگ اسمش در جستجوی پدر (کمدی) که بازم از کارای خودمه  البته همه چی بستگی به شما داره ! اگه از این مطلبی که تو وبلاگه خوشتون بیاد کار بعدی رو هم میزارم پس بازم تکرار می کنم نظر یادتون نره فقط خواهشن راستشو بگید من آدم انتقاد پذیریم!