کهنه فروش داد میزد: اسباب کهنه میخریم چراغ شکسته میخریم

بی اختیار داد زدم کهنه فروش قلب شکسته هم میخری

گفت: آری! قلب شکسته هم میخریم!

اما تا قیافه هم را دید گفت: قلب تو بازیچه دلها شده؟!

گفتمش: آری اما تو از کجا فهمیدی تو که یک کهنه فروش بیش نیستی!

گفت: درست است اما همین کهنه فروش زمانی عاشق بود زمانی قلبش را به کسی هدیه داده

اما او امانت دار خوبی نبود قلبم را شکست و مرا بازیچه کرد حالا قلبت را چند می فروشی؟

گفتم: قلب شکسته و کهنه من که ارزشی ندارد مال تو

کهنه فروش گفت: اشتباه نکن قلب تو قلبی پاک است وای بر آن کسی که قلبت را شکسته

وای بر او ... قلب مهربانت را نگهدار شاید عاشقش را پیدا کردی!

کهنه فروش رفت و دوباره داد زد اسباب کهنه میخریم چراغ شکسته میخریم...

داستان منو کهنه فروش بازنویسی: سهیل نوری